
دیروز به دفترچه خاطراتم سری زدم. بسیار دردناک بود. چرا که حال آن دورانم بهتر از امروز بود. بد نیست که این کلمات رو برای این که در زندگیم ثبت بشود بنویسم:
ای نفس مگر علی نژاد را نمی نگری؟ مگر صحبت ها و معاشرت های خود را با او را فراموش کرده ای؟ مگر همقدمی با او را از یاد برده ای که چگونه صحبت می کرد و می خندید و نماز می گذارد. چطور با هم بودید و با هم در یک کاسه عذا می خوردید. چگونه است حال تو که به سبب گناهان گبر گونه ات لیاقت شرکت را نداشتی و او لیاقت دیدار و لقاء معبود و معشوق را پیدا کرد و به عالیترین مراتب قرب الهی رسیده و در آن کوی متنعم به نعمت های پروردگار گردید.
دیگر چقدر وقاحت و چقدر نادانی که کسی این سخنان پر از عشق به معبود را بشنود. سخنان کسی که مقامش قابل وصف نبوده و عظمتش قابل تفسیر نمی باشد و رحیمیت و عطوفت و مهربانی او قابل درک هیچ موجودی نیست اما باز دل به غیر او ببندد و راهی غیر از راه او برگزیند.
ای نفس نمی ترسی که روزی از نعمت های بیکران او دور شوی و او تو را به حال خود واگذارد؟ اصلاْ از کجا خبر داری که خداوند تو را به خودت وا نگذاشته است. به خاطر کدام رویداد یا کدام عملکرد خود به عدم وقوع این موضوع پی می بری. به بیداری شباهنگاهت یا ... ای وای ای وای دوری از خداوند دوری از معبود که تمامی دنیا و هستی تو در ید قدرت پر لطف او می باشد.
آیا به قیامت با آن همه عذابش فکر نمی کنی؟ آیا به بدن ضعیفت رحمی نمی آوری؟ ای نفس چگونه است حال تو در روزی که بر محشر حاضر شده و با چشمانی که از آن چرک و خون ندامت می بارد وندای یا ویلنا بر لب می رانی ؟ چگونه است حال تو در آن لحظه که جز تو و خدا احدی حضور ندارد؟ چگونه است حال تو که تو را کفن پوشانده و بر تنگنایی قرار می دهند؟ ( ۱۶ ذیقعده ۱۴۰۷)
+
نوشته شده در
87/03/29ساعت 11:46  توسط اميد
|